روى گونسالس دو كلاويخو ( مترجم : مسعود رجب نيا )
322
سفرنامه كلاويخو ( فارسى )
بزرگى رفت و در آنجا بما بار داد . ما به آنجا رفتيم و فرمانبردارى نموديم و از ما بلطف و مهربانى پذيرايى كرد و بما سخنان خوش گفت و ما را به سايبانى كه نزديك آن پوش بود برد و بما ناهار دادند . فرداى آن روز كه مصادف بود با يكشنبه والاحضرت باز بدنبال ما فرستاد و بزمى بزرگ ساخته بودند و ملايى در برابر شاهزاده سخن گفت و از نياى او به نيكى ياد كرد . آنچه در آن روز از خوراك به كار بردند عجيب زياد بود و ما از فرصت استفاده كرديم و پيشكشهاى خود را به عمر ميرزا تقديم كرديم . هداياى ما عبارت بودند از پارچههاى پشمى و ابريشمى و نيز يك شمشير ( ساخت اسپانيا ) كه تزيينات گرانبها و نفيس داشت . ظاهرا عمر ميرزا ازين شمشير بسيار خوشوقت شد . خوى و عادت وى آن است كه كسى را كه با خود پيشكش نياورده باشد بار ندهد . اولين چيزى كه به مجرد رسيدن به اردوى او از ما پرسيدند آن بود كه چيزى براى پيشكش آوردهايم آنگاه از ما خواستند كه هر چه آوردهايم نشان دهيم . روز سه شنبهء ( هيجدهم ) اوت عمر ميرزا تكههاى گوناگونى از پارچه بعنوان پيشكش بما داد و يكى از كسان خويش را ( كه جغتاى بود ) براى مراقبت و توجه ما مأمور كرد و ضمنا وى مسؤل مراقبت سفير سلطان ترك و راهنماى ما نيز در سفرى كه در پيش داشتيم بود . دربارهء سفير سلطان مصر فرمانى صادر شد كه او را نگاه دارند و چنان كه آگاهى يافتيم فرداى آن روز او را با همراهانش به زندان افكندند . همان سه شنبه از اردوى عمر ميرزا بهمراه تركان به راه افتاديم و فرداى آن روز يعنى چهار شنبه باز به تبريز رسيديم و در آنجا با فرستادگان ترك مجلس شورى تشكيل داديم كه از چه راهى و چگونه به راه افتيم . زيرا اينك ديگر اميدوار بوديم كه بىدرنگ و تأخير بيشتر عزيمت كنيم . غروب جمعه همه چيز را حاضر كرده و آمادهء حركت از تبريز بوديم . درين هنگام داروغه يا بهتر بگوييم شهردار تبريز بهمراه پاسبان و منشى خويش و گروهى از ملازمان مسلح به چوب و چماق آمد و از ما خواست تا بار و توشهء خويش را به او نشان